گذشتم از خیابانی که می دانم نمی دانی
منم در خویش زندانی که می دانم نمی دانی
شده بعد از تو همخوابم غم و مهتاب و تنهایی
همین اندوه پنهانی که می دانم نمیدانی
تو و لبخند و آرامش در این سرمای تن فرسا
من و شبهای بارانی که می دانم نمی دانی
جدا از گرمی دستت غبار غصه بنشسته
در این ابیات پایانی که می دانم نمی دانی
خزان و درد خاموشی ، من و افسوس بی پایان
تو و شور غزلخوانی که می دانم نمی دانی
غروب و سردی رفتن ، صدای جغد بدطینت
در این شبهای ظلمانی که می دانم نمی دانی
مهدی حبیبی
برچسب: نمیدانم تو میدانی,من چیزی میدانم که شما نمی دانید,
نویسنده: پرهام حسینیان