خرید بک لینک

حکایات فراوانی شمردند
که مستی را به داروغه سپردند

بگفتندش زدی فریاد در باغ
تو را حد می زند هفتاد شلاق

بگفتش نکته ها داروغه با اخم
که با این جام بر جانت زدی زخم

از این مستی نمودی خویش ، نابود
ندانستی تو را ایام ، آلود

گرفتی جان سالم را به بازی
کجا رفت آن نشاط و سرفرازی

به زیر لب سخن آورد آن مست
که من رفتم دگر داروغه از دست

ولی با حسرت و آشفته حالی
کنون از محضرت دارم سوالی

اگر این تن ز مستی در گزند است
کجا شلاق ، جان را سودمند است

مهدی حبیبی

برچسب: مست و داروغه,شعر مست و داروغه, نویسنده: پرهام حسینیان تاريخ: سه شنبه 23 شهريور 1395 ساعت: 2:13

صفحه بندی