دلش گرفته ساعت
همیشه روی هشته
اون که پیشم بود عمری
رفته و برنگشته
یه روزی برمی گردی
خدا خودش گواهه
ولی تا برگشتنت
چشام همش به راهه
به عکسه روی دیوار
نگام همیشه زومه
کنار من بودنت
تمام آرزومه
بیا که از نگاهت
دوباره جون بگیرم
چیزی نمونده تا من
رنگ جنون بگیرم
بذار که ویرون بشم
تو ناز اون نگاهت
نذار که دامنم رو
بازم بگیره آهت
میرم کنار برکه
شاید بیای کنارم
غروب که میشه نزدیک
انگار همینه کارم
دلم می جوشه بازم
شبیه سیر و سرکه
وقتی که عکس چشمات
می افته توی برکه
مهدی حبیبی
برچسب:
نویسنده: پرهام حسینیان